گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۳۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: وید۱۰ بیت
که با تو حرف شهیدان عشق می‌گویدکه خون شبنم از آفتاب می‌جوید
به اشک روی مرا شسته طفل خودراییکه هفته هفته رخ خویش را نمی‌شوید
در آن دیار که ماییم بی‌غمی کفر استهوای ابر ز دل میل باده می‌شوید
کراست زهره که از آستین برآرد دستصبا درین چمن از شرم گل نمی‌بوید
ترا گمان که تو در خواب آنچه می‌بینیبه ما تپیدن دل یک به یک نمی‌گوید
چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاککه رخ به خون جگر شسته لاله می‌روید
ز شرم نیست نظر پیش پا فکندن یاربهانه‌اش شده آخر بهانه می‌جوید
رسید عشق به پابوس عرش و برگردیدهنوز عقل گران‌جان رفیق می‌جوید
اگر به چشمه تیغ تو راه خضر افتدز جبهه خط غبار حیات می‌شوید
ز تاب پرتو روی تو دیده صائبز آفتاب قیامت پناه می‌جوید