گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۴۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۹ بیت
کجا مرا می گلگون دماغ تازه کندکه تخم سوخته را ابر داغ تازه کن
کجاست سوختگان را دماغ خودسازیبه ناخن دگران لاله داغ تازه کند
درین بهار که صد جامه خار گردانیدنشد که جامه خودسروباغ تازه کند
دماغ سافی ما می خورد ز جیحون آبمگر به خون جگر، دل دماغ تازه کند
ز خط سیه نشودروز آتشین روییکه داغ کهنه ما را به داغ تازه کند
دلی که داغ نهان نیست مجلس افروزشدماغ خود به کدامین ایاغ تازه کند
ز داغ سینه من آب وتاب دیگر یافتکه تازه رویی گل جان باغ تازه کند
درین صحیفه من آن خامه سیه روزمکه مغز خشک به دودچراغ تازه کند
دمی که صائب ازوبوی صدق می آیدچوباد صبح جهان را دماغ تازه کند