گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۴۱

دماغ سوختگان را شراب تازه کندزمین تشنه جگر را سحاب تازه کند
ستاره سوختگان باغ دلگشای همندکه مغز سوخته بوی کباب تازه کند
اگر بهار کند سبز تخم سوخته رادماغ خشک مرا هم شراب تازه کند
ازان خموش نگردد چراغ در شب تارکه داغ روشنی آفتاب تازه کند
ز یادگار شود زخم ماتمی ناسورکه داغ رفتن گل را گلاب تازه کند
نقاب تشنه دیدار را کند بیتابکه داغ تشنه لبان را سراب تازه کند
نسوخته است ز سودای او چنان صائبکه مغز خشک مرا ماهتاب تازه کن