گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۳۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اچهکند۱۱ بیت
نسیم صبح به آن طره دوتا چه کندبه صدهزار گره یک گرهگشا چه کند
ز تیغ برق دل ابر چاک چاک شده استبه حسن شوخ سپرداری حیا چه کند
طلا ز صحبت اکسیر بی نیاز یودسعادت ازلی سایه هما چه کند
نمی توان به دو بیگانه بود زیر فلکدل رمیده به یک شهر آشنا چه کند
عنان کشتی دل را به دست غم دادیمبه چار موجه تقدیر ناخدا چه کند
درین زمانه که زاغان شکرشکن شده اندبه استخوان نکند زندگی هما چه کند
ز سنگ ناوک ابرام برنمیگرددصلابت سخن سخت با گدا چه کند
گره ز غنچه پیکان شود به آتش بازبه عقده دل ماناخن صبا چه کند
نوشت روزی مارا به پاره دل ماسپهر سفله دگر بیش ازین سخا چه کند
ز چشم منتظران ره سفید گردیده استنسیم پیرهن مصر رهنما چه کند
نشد حریف فلک چون به دشمنی صائبنهاد بردل خوددست تاخداچه کند