گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۰۸

اگر ز چهره داغم نقاب بردارندجهانیان نظر از آفتاب بردارند
چنان مکن که به حال خودت گذارد عشقنه دوستی است که دست از کباب بردارند
ز چشم شور تماشاییان مشو غافلکه رنگ نشأه ز روی شراب بردارند
ز شرم وصل شدم آب دوستان چه شدندکه نخل موم من از آفتاب بردارند
اگر به مجلس روحانیان رسی صائببگو که قسمت ما را شراب بردارند