غزل شمارهٔ ۳۹۰۷
سبکروان که طلبکار یار می گردندغبار رهگذر انتظار می گردند
برآز قید علایق که خانه بردوشانز سیل حادثه کم بیقرار می گردند
ز پشت مرکب چوبین دار بی برگانبه دوش چرخ چو عیسی سوار می گردند
جماعتی که ز تلخی زنند جوش نشاطبه هر مذاق چو می خوشگوار می گردند
به نقد وقت گروهی که دل نمی بندندهمیشه خرج ره انتظار می گردند
ز خوش عنانی عمر آن کسان که آگاهندگرهگشا چو نسیم بهار می گردند
ز خود برون شدگان همچو قطره بیخبرندکه عاقبت گهر شاهوار می گردند
به آب خضر ندارند کار موزونانسخنوران به سخن پایدار می گردند
حذر کنند ز خلوت فزون ز دیده خلقجماعتی که ز خود شرمسار می گردند
ز سایه پروبال هما سبک مغزانشکار دولت ناپایدار می گردند
ز تاج وتخت زلیخا به خاک راه افتادعزیز خوارکنان زود خوار می گردند
چو نافه مردم خونین جگر نمی دانندکه صاحب نفس مشکبار می گردند
چنین که مست غرورند دلبران صائبکجا ز سیلی خط هوشیار می گردند