غزل شمارهٔ ۳۸۷۰
سبکروان ترا نقش پا نمی باشداثر ز پاک فروشان بجانمی باشد
نگاه حسن شناسان همیشه در سفرستدل غریب خیالان بجا نمی باشد
میان خال وخط وحسن راه بسیارستاگر چه لفظ ز معنی جدا نمی باشد
ز نوبهار جوانی ذخیره ای بردارکه رنگ وبوی جهان را وفا نمی باشد
مخور فریب تماشای روی کار جهانکه هیچ آینه ای بی قفا نمی باشد
سعادت ازلی از دل شکسته طلبدرین خرابه بغیر از همانمی باشد
غبار قافله آرزوست گردملالملال در دل بی مدعا نمی باشد
گره چو وقت سرآیدگرهگشاگرددگشاد غنچه به دست صبا نمی باشد
به روشنایی هم می روندسوختگانبه وادیی که منم نقش پا نمی باشد
به راه پر خطر عشق راست شو صائبکه غیر راستی اینجا عصا نمی باشد