گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۱۸

ز جلوه تو چو سیلاب الامان خیزدز پیش راه تو چون گرد آسمان خیزد
ز فکر روی تو روشن شد آنچنان دل منکه همچو صبح مرا نور از دهان خیزد
به کام دل نفس آتشین چگونه کشم؟مرا کز آتش گل دود از آشیان خیزد
مشو ز پاس دل رام گشته ام غافلکه از رمیدن من گرد از جهان خیزد
نشست گرد یتیمی ز روی گوهر، بحرچه زنگ از دلم از چشم خونفشان خیزد؟
ز زخم تیر مکافات ظالمان نرهندکه پیشتر ز نشان ناله از کمان خیزد
نه آنچنان ز گرانی نشسته است به گلسفینه ام، که به امداد بادبان خیزد