گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۸۷

به خاک راه تو هرکس که جبهه سایی کردتمام عمر چو خورشید خودنمایی کرد
فغان که ساغر زرین بی نیازی راگرسنه چشمی ما کاسه گدایی کرد
خدنگ آه جگردوز را ز بیدردیهواپرستی ما ناوک هوایی کرد
به مومیایی مردم چه حاجت است مرا؟که استخوان مرا سنگ مومیایی کرد
ازان ز گریه نشد خشک شمع را مژگانکه روشنایی خود صرف آشنایی کرد
بهوش باش دلی را به سهو نخراشیبه ناخنی که توانی گرهگشایی کرد
مرا به آتش سوزنده رحم می آیدکه زندگانی خود صرف ژاژخایی کرد
به رنگ و بوی جهان دل گذاشتن ستم استچه خوب کرد که شبنم ز گل جدایی کرد
هنوز خط تو صورت نبسته بود از غیبکه درد صفحه روی مرا حنایی کرد
خوش است گاه به عشاق خویش دل دادننمی توان همه عمر دلربایی کرد
نداد سر به بیابان درین بهار مرانسیم زلف تو بسیار نارسایی کرد
ز رشک شمع دل خویش می خورم صائبکه جسم تیره خود صرف روشنایی کرد