گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۸۶

اگر نشسته سفر چون نظر توانی کردز هفت پرده نیلی گذر توانی کرد
عزیز مصر اگر همتی کند همراهچو بوی پیرهن از خود سفر توانی کرد
صفای باطن اگر چون صدف به دست آریز آب دیده نیسان گهر توانی کرد
چنان ز خویش برون آ که از اشاره موجحباب وار سبک ترک سر توانی کرد
ز قعر گلخن هستی برآ به اوج فناکه خنده از ته دل چون شرر توانی کرد
به بلبلان چمن ای گل آنچنان سر کنکه در بهار سر از خاک بر توانی کرد
چو بوی گل سبک از تنگنای غنچه برآیکه همرهی به نسیم سحر توانی کرد
ز چاه تیره هستی، که خاک بر سر آنعزیز مصر شوی گر سفر توانی کرد
به خلوت لحد تنگ خویش را برسانکه بی ملاحظه خاکی به سر توانی کرد
به پیچ و تاب حوادث بساز چون صائبمگر چو رشته شکار گهر توانی کرد