گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۷۵

رسید موسم گل ترک کار باید کردنظاره گل روی بهار باید کرد
شکوفه وار اگر خرده زری دارینکرده سکه نثار بهار باید کرد
اگر ضرور شود صید بهر دفع ملالتذرو جام و بط می شکار باید کرد
به یاد عمر سبکرو که همچو آب گذشتنظر در آینه جویبار باید کرد
وصال سوختگان تازه می کند دل راشبی به روز درین لاله زار باید کرد
شمار مهره گل نیست کار زنده دلانبه جای سبحه نفس را شمار باید کرد
می است قافله سالار عیشهای جهانبه می ز عیش جهان اختصار باید کرد
چو هیچ کار به اندیشه بر نمی آیدچه بر دل اینهمه اندیشه بار باید کرد؟
کجاست فرصت تعمیر این جهان خراب؟مرا که رخنه دل استوار باید کرد
جنون و عقل مکرر شده است، راه دگرمیان عقل و جنون اختیار باید کرد
ز دوستان موافق جدا شدن سخت استمشایعت به نسیم بهار باید کرد
چو خصم سفله ز نرمی درشت می گرددملایمت ز چه با روزگار باید کرد؟
غزال عیش اگر سرکشی کند صائبکمندش از سر زلف نگار باید کرد