گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۶۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رتوانیبرد۹ بیت
تو آن نه ای که ره از خود بدر توانی بردنمرده از سر خود دردسر توانی برد
کمر نبسته به قصد هلاک خود چون شمعکجا ز بزم جهان تاج زر توانی برد؟
ز شاخ خشک تو آن روز گل توانی چیدکه در بهار سری زیر پر توانی برد
ترا ستیزه به گردون خوش است در وقتیکه التجا به سپهر دگر توانی برد
به داغ عشق اگر آشنا شوی امروزدر آفتاب قیامت بسر توانی برد
گره نکرده نفس را به سینه چون غواصکجا ز بحر حقیقت گهر توانی برد؟
نه آنچنان ز خود افتاده ای تو غافل دورکه ره به منزل اصلی دگر توانی برد
اگر به خشک لبی چون صدف شوی قانعبه خانه نهر ز آب گهر توانی برد
تو کز صفای دل خویش عاجزی صائبکلف چگونه ز روی قمر توانی برد؟