گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۵۸

بیاض گردن او دست من ز کار بردبیاض خوش قلم از دست اختیار برد
بجز خط تو کز او چشمها شود روشنکه دیده گرد که از دیده ها غبار برد؟
به خون کسی که تواند خمار خویش شکستچرا به میکده دردسر خمار برد؟
نشسته است به خون گرچه هیچ کس خون رامرا غبار ز دل سیر لاله زار برد
ز ضعف تن به زمین نقش بسته ام صائبمگر مرا تپش دل به کوی یار برد