گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۳۵

ز خود گسسته چه پروای آن و این دارد؟به خود رسیده چه حاجت به همنشین دارد؟
ز آسیای فلک بار برده ام بیرونمرا چگونه تواند فلک غمین دارد؟
امید هست به پروانه نجات رسدچو شمع هرکه نفسهای آتشین دارد
عجب که بر دل مجروح ما گذاری دستکه آستین تو از زلف بیش چین دارد
ازان زمان که مرا بر گرفته ای از خاکهنوز سایه من ناز بر زمین دارد
به خرمنی نرسد برق فتنه را آسیبکه حصن عافیت از دست خوشه چین دارد
ز نوش قسمت زنبور نیست غیر از نیشازین چه سود که صد خانه انگبین دارد؟
برای پاکی دامان ما بهار از گلهزار پنجه خونین در آستین دارد
به آب خضر کند تلخ زندگانی راز خط عقیق تو زهری که در نگین دارد
ز شرم عارض او آفتاب عالمتاببه هر طرف که رود چشم بر زمین دارد
تمنعی که به فقر از غنا رسد این استکه شرم فقر دلش را ز غم حزین دارد
به خوردن جگرش در لباس، دندانی استگهر به ظاهر اگر رشته را سمین دارد
یکی است نقش چپ و راست در نگین صائبکجا خبر دل حیران ز کفر و دین دارد؟