گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۳۴

دل رمیده ما شکوه از وطن داردعقیق ما دل پرخونی از یمن دارد
یکی است آمدن و رفتن سبکروحانشکوفه جامه احرام از کفن دارد
چو غنچه هرکه به وحدت سرای دل ره بردحضور گوشه خلوت در انجمن دارد
دلی که سوخته آن لب چو شکر شدچو طوطیان ز پر و بال خود چمن دارد
سهیل اگر چه کند سیر لاابالی واربه هر طرف که رود چشم بر یمن دارد
دلی خزینه گوهر شود که چون دریاهزار مهر ز گرداب بر دهن دارد
ز نافه باد صبا نامه های سربستهز هر غزال به آن زلف پرشکن دارد
چه سرمه ها به سخن چین دهد، نظربازیکه راه حرف به آن چشم خوش سخن دارد
ز ناله ای که کند خامه می توان دانستکه کوه درد به دل صاحب سخن دارد
ز یوسفی که ترا در دل است بیخبریوگرنه هر نفسی بوی پیرهن دارد
چنان ز بوی تو گردید عام بیهوشیکه شبنم آینه پیش رخ چمن دارد
کسی که گوشه گرفته است از جهان صائبخبر ز چاشنی کنج آن دهن دارد