غزل شمارهٔ ۳۷۳۳
کناره گرد خطرهای بیکران داردمیانه رو ز دو جانب نگاهبان دارد
شکایتی که ز گردون کنند بی هنرانشکایتی است که تیر کج از کمان دارد
کند چو موم رگ گردن جهان را نرمچو شمع هرکه زبان شررفشان دارد
ز کدخدایی عقل است آسمان بر پایوگرنه عشق چه پروای این دکان دارد
ز خود برآمده از خضر بی نیاز بودبه بام رفته چه حاجت به نردبان دارد؟
به نذر داغ تو پیوند می کند باهمچو قرعه هرکس یک مشت استخوان دارد
ز خواب ناز چرا چشم او شود بیدار؟شکوه حسن چه حاجت به پاسبان دارد؟
ز درد خویش ندارم خبر، همین دانمکه هرچه جز دل خود می خورم زیان دارد
غبار دیده یعقوب خضر راه بس استنسیم مصر چه حاجت به کاروان دارد؟
چه نسبت است به صدر آستانه را صائب؟همیشه صدرنشین رو به آستان دارد