گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۳۱

ز نقشهای غریب آنچه جام جم دارددل شکسته ما بی زیاد و کم دارد
ز صدق و کذب سخن سنج را گزیری نیستچو صبح تیغ جهانگیر ما دو دم دارد
کدام روز که صد بت نمی تراشد دل؟خوشا حضور برهمن که یک صنم دارد
کسی که در گره افکنده است کار مراهزار ناخن تدبیر دست کم دارد
زبان دراز به خون غوطه می زند آخرزبان تیغ ز جوهر همین رقم دارد
سبکسری که مدارش بود به پرگوییهمیشه سر به ته تیغ چون قلم دارد
کسی ز سعی به جایی نمی رسد صائبوگرنه دل ز تردد چه پای کم دارد؟