گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۳۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: لدارد۹ بیت
هنوز نرگس او مستی ازل داردهنوز ملک دل از غمزه اش خلل دارد
ز چرب نرمی گفتار می توان دانستکه خاتم لب او موم در بغل دارد
به پاکبازی آن خال اعتماد مکنکه این سیاه درون مهره دغل دارد
مباد شکوه بیجا کنی ز قسمت خویشکه تیغ سر ز پی مرغ بی محل دارد
ز سرکشی بگذر پای بر فلک بگذارکه راه کعبه مقصد همین کتل دارد
چگونه پیله گرفته است کرم را در بر؟چنان مرا به میان رشته امل دارد
من آن مقامر بی حاصلم درین عالمکه مایه باخته و چشم بر شتل دارد
فلک به کام دل اهل فقر می گرددپیاده هرکه شد این اسب در کتل دارد
کجا به مرتبه صلح کل رسی صائب؟که مو بموی تو با یکدگر جدل دارد