غزل شمارهٔ ۳۷۰۶
بغیر اشک که راه نگاه من بنددکه دیده قافله ای چشم راهزن بندد؟
روا مدار خدایا که متحست زر میبه زور گیرد و بر گوشه کفن بندد
بغیر سوختن و گریه کردن و مردنچه طرف شمع ازین تیره انجمن بندد؟
نمی کند گله ام گوش، اگرچه بتوانددر هزار شکایت به یک سخن بندد
نسیم مصر به کوی تو گر گذار کندعبیر خاک رهت را به پیرهن بندد
به انتقام دل پرخراش، جا داردکه بیستون کمر قتل کوهکن بندد
عجب مدار ز هر مو چو چنگ اگر نالمکه عشق زمزمه بر تار پیرهن بندد
خزان ز سردی آهم چو بید می لرزداگرچه در نفسی نخل صد چمن بندد
به این ثبات قدم شرم باد شبنم راکه صف برابر خورشید تیغ زن بندد
ازین چه سود که دیوار باغ افتاده است؟که شرم عشق همان در به روی من بندد
نکرد از زر گل بی نیاز بلبل راکدام مرغ، دگر دل درین چمن بندد؟
که غیر شاعر شیرین سخن دگر صائببلند نام شود چون لب از سخن بندد؟