گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۷۴

زخ تو از نگه گرم خوش جلا گردداگرچه نفس از آیینه بی صفا گردد
به شیوه های تو هرکس که آشنا شده استبه حیرتم که دگر با که آشنا گردد
ز حکم تیغ قضا سر نمی توان پیچیدوگرنه کیست ازان آستان جدا گردد؟
ز طاعت است فزون آبروی تقصیرشنماز هرکه ز نظاره ات قضا گردد
دل از غبار کدورت کمال می گیردگهر ز گرد یتیمی گرانبها گردد
به ناله های پریشان امیدها دارمجدا رود ز کمان تیر و جمع وا گردد
ز فکر دانه مخور زیر آسمان دل خویشبه آب خشک محال است آسیا گردد
یکی شود ز خموشی هزار بیگانهبه یک سخن دو لب از یکدگر جدا گردد
بسا بهار و خزان را که پشت سر بیندچو سرو هر که درین باغ یک قبا گردد
بهشت نسیه خود نقد می کند صائباگر به حکم قضا آدمی رضا گردد