غزل شمارهٔ ۳۶۶۵
من آن نیم که ز درد گران کنم فریادز سنگلاخ چو آب روان کنم فریاد
چنین که گوش گل از شبنم است پرسیمابچه لازم است درین گلستان کنم فریاد؟
ز گرد سرمه نفس گیر می شود آوازچه حاصل است که در اصفهان کنم فریاد؟
کنم چو ریگ روان نرم نرم راهی قطعجرس نیم که به چندین زبان کنم فریاد
ز وصل بیش ز هجرست بیقراری منبه نوبهار فزون از خزان کنم فریاد
ز قطع راه مرا نیست شکوه ای چو جرسز ایستادگی کاروان کنم فریاد
صدا بلند نسازد ز من کشاکش دهرکمان نیم که ز زور آواران کنم فریاد
نمی رسد چو به دامان دادرس دستمگه از زمین و گه از آسمان کنم فریاد
گل از چمن شد و بلبل گذشت و رفت بهارز دوری که من بی زبان کنم فریاد؟
نمی شود دل مجنون من تهی از درداگر چو سلسله با صد دهان کنم فریاد
ز درد نیست مرا شکوه ای چو بیدردانکه از طبیب من ناتوان کنم فریاد
ز من چو کوه نخیزد صدا به تنهاییمگر به همدمی دیگران کنم فریاد
کجاست سلسله جنبان ناله ای صائب؟که همچو چنگ به چندین زبان کنم فریاد