گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۶۲

به دور لعل تو یاقوت از آب و رنگ افتادز چشم جوهریان چون سفال و سنگ افتاد
دگر به قبله اسلام کج نگاه کندنگاه هرکه بر آن صورت فرنگ افتاد
ز تنگ عیشی من خرده بینی آگاه استکه چون شرار به بند گران سنگ افتاد
شکست رنگ کند کار شیشه با دلهاحذر کنید ز حسنی که نیمرنگ افتاد
زبان عرض تجمل به یکدیگر پیچیدکه راه قافله بر دیده های تنگ افتاد
برهنه در دهن تیغ بارها رفتمکه نبض فکر، مرا چون قلم به چنگ افتاد
به سرکشان جهان است جنگ من دایمبه تیغ کوه مرا کار چون پلنگ افتاد
ز شوق، سنگ نشان بال و پر برون آوردبه وادیی که مرا پای سعی لنگ افتاد
شکسته دل من کی درست خواهد شد؟که مومیایی من سخت تر ز سنگ افتاد
همان ز چشم غزالان حصاریم صائباگرچه دامن صحرا مرا به چنگ افتاد