غزل شمارهٔ ۳۶۵۷
خوش بهاری است حریفان نظری بگشاییدبر دل از عالم ارواح دری بگشایید
سبزه ها از جگر خاک خبرها دارندگوش چون گل به هوای خبری بگشایید
موج گل از سر دیوار چمن می گذرددر قفس چند توان بود، پری بگشایید
تا خزان ناخن گل را نپرانده است به چوببر دل تنگ خود از چاک دری بگشایید
گرچه از لطف در آغوش نیاید گلزارچون نسیم سحر آغوش و بری بگشایید
کار چون غنچه گل تنگ مگیرید به خودسینه ای چاک زنید و کمری بگشایید
سینه بر سینه گل گر نتوانید نهادباری از دور چو بلبل نظری بگشایید
پرده خواب بود دیده ظاهربینانچشم دل، کوری هر بی بصری بگشایید
اگر از سر نتوانید گذشتن، باریبگذرید از سر دستار، سری بگشایید
مگر از گوهر مقصود نشانی یابیدچشم امید به هر رهگذری بگشایید
چند چون قطره شبنم ز پریشان نظریهر سحر چشم به روی دگری بگشایید؟
چون صدف در مگشایید به هر تلخ جبیندیده بر چهره روشن گهری بگشایید
از سر درد بگویید سخن چون صائبتا مگر روزن آه از جگری بگشایید