غزل شمارهٔ ۳۶۵۴
هرکه آسودگی از عالم امکان جویدثمر از بید و گل از خار مغیلان جوید
نتوان در حرم و دیر خدا را جستنمگر این گنج کسی در دل ویران جوید
نیست جز دست تهی حاصل آن غواصیکه درین نه صدف آن گوهر غلطان جوید
هست امید که نومید نگردد آن کسکه ترا در دل و در دیده حیران جوید
سبز چون خضر ز زنگار خجالت گرددزندگی هر که ز سرچشمه حیوان جوید
رام گشتن طمع از آهوی وحشی داردمردمی هرکه ازان نرگس فتان جوید
طلب گوهر شهوار نماید ز حبابهرکه حق را ز سراپرده امکان جوید
نتوان قطع امید از رگ جان صائب کردچون رهایی دل ازان زلف پریشان جوید؟