غزل شمارهٔ ۳۶۲۵
چشم آیینه گر از خواب بهم می آیدمژه عاشق بیتاب بهم می آید
خون گرم است علاج دهن شکوه زخمرخنه دل ز می ناب بهم می آید
خس و خاری که درین دامن صحرا پهن استبه سبکدستی سیلاب بهم می آید
در دل صاف نماند اثر تیغ زبانزخم این آینه چون آب بهم می آید
صائب از جلوه مستانه آن دشمن دینلب خمیازه محراب بهم می آید