غزل شمارهٔ ۳۶۲۳
به کف شعله اگر نقد شرر میآیددل رم کرده ما هم ز سفر میآید
دست پیچیدن و دل بردن و پنهان گشتنهرچه میگویی از آن موی کمر میآید
چرخ را آه شرربار من از جا برداشتدیگ کمحوصلگان زود به سر میآید
هست تا بر فلک از اختر سیار اثرسنگ بر شیشه ارباب هنر میآید
ای خوشا عالم امید و برومندی اونخل این باغ به یک روز به بر میآید
این نه دریاست، که از کاوش این سنگدلاناشک تلخی است که از چشم گهر میآید
لاله دارد خبر از برق سکبسیر بهارکه نفس سوخته از خاک بدر میآید
صائب از سیر گلستان سخن میآیمگل خورشید مرا کی به نظر میآید؟