غزل شمارهٔ ۳۶۲۰
چون قلم بر سر غمنامه هجران آیددل به جان، آه به لب، اشک به مژگان آید
گر شب هجر سیاهی شود و آه قلمنامه شوق محال است به پایان آید
موج ساکن نشود قلزم بی پایان راسخن شوق به پایان به چه عنوان آید؟
تا نیفتد به دو چشم تو مرا چشم، دگرچه خیال است مرا خواب به مژگان آید؟
مژده وصل مگر مانع رفتن گرددخسته ای را که ز هجر تو لب جان آید
چون گل از دست نگارین تو چون یاد کنمچاکم از سینه جلوریز به دامان آید
کشت امید مرا ابر بهار دگرستقاصدی کز سر کویت عرق افشان آید
گر بداند که چه خون می خورم از تنهاییدل شب بر سر من مست و غزلخوان آید
چه نظر بر دل صد پاره ما خواهد کرد؟لاله رویی که خراجش ز گلستان آید
گریه ای سر کنم از درد که آن سرو روانهمره قافله اشک به دامان آید
چشم یعقوب مرا پیرهن بینایی استهر غباری که ز کوی تو خرامان آید
خنده شیشه می بر تو گران می آیدبه چه امید کسی بر سر افغان آید
چه بهشتی است که تا پای در آن کوی نهمیارم از خانه برون دست و گریبان آید
از غریبی دل من باز نیاید صائبمگر آن روز که یارم به صفاهان آید