غزل شمارهٔ ۳۶۱۹
چشم دارم که مه نو سفرم باز آیدروشنی بخش چراغ نظرم باز آید
چون صدف مشرق خمیازه شده است آغوشمبه امیدی که گرامی گهرم باز آید
نفس پا به رکابم دم عیسی گردداگر آن مایه جانها ز درم باز آید
به پر کاغذی از آتش هجران گذرمنامه در دست اگر نامه برم باز آید
به تماشای سر زلف تو عقل از سر مننه چنان رفت که دیگر به سرم باز آید
صائب از عمر گرامی گروی می گیرماگر آن سرو خرامان ز درم باز آید