گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۷۰

باد را راه در آن طره پیچان نبودشانه را دست بر آن زلف پریشان نبود
در شهادت دل من همت دیگر داردنشوم کشته به زخمی که نمایان نبود
عندلیبی که به هر غنچه دلش می لرزدبهتر آن است که در صحن گلستان نبود
دل ز تسخیر سر زلف تو شد شادی مرگمور را حوصله ملک سلیمان نبود
صحبت دختر رز طرفه خماری داردهیچ کس نیست که از توبه پشیمان نبود
شرمگینان به خموشی ادب خصم کنندتیغ این طایفه در معرکه عریان نبود
شانه را ناخن تدبیر به سرپنجه نماندمشکل زلف گشودن زهم، آسان نبود
آنقدر شور که باید همه با خود داردداغ ما در خم تاراج نمکدان نبود
مصرعی سر نزند از لب فکرت صائباگر آن زلف سیه سلسله جنبان نبود