غزل شمارهٔ ۳۵۶۵
لب لعل تو همان تلخ زبان است که بوددر نگین تو همان زهر نهان است که بود
حسن اهلیت خط هیچ اثر در تو نکردآتش خوی تو جانسوز چنان است که بود
دل سنگین ترا ناله ما نرم نکردحلقه زلف همان سخت کمان است که بود
شب زلفت ز خط سبز، سیه دل تر شداین سیه کار همان دشمن جان است که بود
گرچه شد کشور حسن تو ز خط زیر و زبرهمچنان دیده به رویت نگران است که بود
خط بیرحم به انصاف نیاورد تراخشم و ناز و ستم و جور همان است که بود
خط ز رخسار تو هرچند قیامت انگیختچشم مستت به همان خواب گران است که بود
دل ما با تو چنان است که خود می دانیگوشه چشم تو با ما نه چنان است که بود
نیست ممکن که دل ما ز وفا برگرددما همانیم اگر یار همان است که بود
گرچه نگذاشت اثر عشق تو از نام و نشاندل ز داغت به همان مهر و نشان است که بود
گرچه شد باده حسن تو ز خط پا به رکابصائب از جمله خونابه کشان است که بود