گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۶۲

هرچه دیدیم درین باغ، ندیدن به بودهر گل تازه که چیدیم نچیدن به بود
هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمنچون رسیدیم به مضمون، نشنیدن به بود
زان ثمرها که گزیدیم درین باغستانپشت دست و لب افسوس گزیدن به بود
زان شکرها که چشیدیم به امید تمامزهر نومیدی از آنها به چشیدن به بود
هرکجا منزل آرام تصور کردیمچون نفس راست نمودیم رمیدن به بود
گرچه بسیار مکیدیم لب لعل بتانجگر سوخته خویش مکیدن به بود
دامن هرکه کشیدیم درین خارستانبجز از دامن شبها، نکشیدن به بود
حرف هرکس که شنیدیم ز ارباب کمالدر شنیدن به مراتب ز رسیدن به بود
هر متاعی که خریدیم به اوقات عزیزبود اگر یوسف مصری، نخریدن به بود
لذت درد طلب بیشتر از مطلوب استنارسیدن به مطالب ز رسیدن به بود
سرو را بی ثمری باعث رعنایی شدقامت از بار علایق نکشیدن به بود
خنده شیرازیه اوراق گل از هم پاشیددر دل غم زده چون غنچه خزیدن به بود
برق از مزرع ما با جگر سوخته رفتتخم بی حاصل ما را ندمیدن به بود
گشت قلاب ز بیتابی ماهی محکمزیر شمشیر حوادث نتپیدن به بود
جهل سررشته نظاره ربود از دستمورنه عیب و هنر خلق ندیدن به بود
موشکافی به بلای سیه انداخت مرابه نظر پرده اغماض کشیدن به بود
سوخت از داغ یتیمی جگرم را گوهرورنه چون رشته به گوهر نتیندن به بود
خجلت بی ثمری عیش مرا دارد تلخنخل بی بار مرا زود بریدن به بود
مانع رحم شد اظهار تحمل صائبزیر بار غم ایام خمیدن به بود