گنج

غزل شمارهٔ ۳۵۶۱

حاصل عمر زخود بیخبران آه بودهرکه از خویشتن آگاه شد آگاه بود
نتوان در حرم قدس به پرواز رسیدپر سیمرغ درین راه پر کاه بود
پیش چشمی که به یکتایی آن سرو رسیدطوق هر فاخته ای های هوالله بود
از وصول آن که زند دم، خبر از راهش نیستآن بود واصل این راه که در راه بود
هرکه باریک ز اندیشه شود همچو هلالمی توان یافت که جوینده آن ماه بود
ای که کام دو جهان را ز خدا می طلبیهر دو موقوف به یک آه سحرگاه بود
غافل از مور مشو گرچه سلیمان باشیکه ز هر ذره به درگاه خدا راه بود
از وصال رخ او بی ادبان محرومندگل این باغ ز دستی است که کوتاه بود
می رسد جاذبه عشق به فریاد مرایوسف آن نیست که پیوسته درین چاه بود
صائب از کشمکش رد و قبول آسوده استهرکه را روی دل از خلق به الله بود