غزل شمارهٔ ۳۴۵۹
ظاهر و باطن مردان به صفا می باشدپشت این آینه ها روی نما می باشد
خودنمایی نبود شیوه روشن گهرانچون زره جوهرشان زیر قبا می باشد
می فتد زود ز چشم آنچه مکرر گرددکه شبی ماه نو انگشت نما می باشد
کاه را گر نکشد از ته دیوار بروننقص در جاذبه کاهربا می باشد
حاجت ایجاد کند فقر به دلهای غیورشه ز درویش طلبکار دعا می باشد
هرکه در قید خودی ماند زمین گیر بودهرکه بیرون رود از خود همه جا می باشد
نخوت از مغز برون کن که حباب از دریاتا بود در سرش این باد، جدا می باشد
من که از خود خبرم نیست ز بی پرواییدل سرگشته چه دانم که کجا می باشد؟
بوسه ای زان دهن تنگ به صد جان ندهدهرچه کمیاب بود بیش بها می باشد
تازه شد جان من از بوسه آن غنچه دهنصحبت خوش نفسان روح فزا می باشد
در نظرها شود انگشت نما چون مه نواز تواضع قد هرکس که دوتا می باشد
دامن آه سحر را مده از کف صائبکه فتوحات درین زیر لوا می باشد