غزل شمارهٔ ۳۴۴۱
من و راهی که ز سر سنگ نشانش باشدبرق خنجر بلد راهروانش باشد
کی عنانداری بیتابی ما خواهد کرد؟آن که از رفتن دل آب روانش باشد
از عقیقی است مرا بوسه توقع که سهیلیکی از جمله خونابه کشانش باشد
نتوان یافت ز پیچیدگی افکار مراراه فکر من اگر موی میانش باشد
هر که چون جام درین بزم تهی چشم افتادچشم پیوسته به دست دگرانش باشد
سرد مهری چه کند با دل آزاده ما؟این نه سروی است که پروای خزانش باشد
تیر آهش ز دل سنگ ترازو گرددهر که از قامت خم گشته کمانش باشد
می برد تربتش از نوحه گران گویاییهر که گنجینه اسرار نهانش باشد
از ته دل چقدر خنده تواند کردن؟نوبهاری که به دنبال، خزانش باشد
حسن غافل نشود از دل عاشق صائبکه کماندار توجه به نشانش باشد