گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۴۰

دایم از فکر سفر پیر مشوش باشدقامت خم شده را نعل در آتش باشد
دامن سوختگی را مده از کف زنهارکه به قدر رگ خامی ره آتش باشد
پاک کن از رقم دانش رسمی دل راخانه آینه حیف است منقش باشد
در سفر راهرو از خویش خبردار شودکجی تیر نهان در دل ترکش باشد
عشق حیف است بر آن دل که ندارد دردیاین نه عودی است که شایسته آتش باشد
دردسر بیش کند صندل درد سر عامما و آن نخل درین باغ که سرکش باشد
می کشد سلسله موج به دریای گهرجای رشک است بر آن دل که مشوش باشد
از می لعل رخ هر که نگرداند رنگپیش ما همچو طلایی است که بی غش باشد
دل ما با غم و اندوه بدآموز شده استنیست ما را به خوشی کار، ترا خوش باشد
گرچه در روی زمین نیست حضوری صائبخوش بود عالم اگر وقت کسی خوش باشد