غزل شمارهٔ ۳۴۳۷
قبله زن صفتان آینه زر باشدمرد را آینه زندان سکندر باشد
از خموشی دهن غنچه پر از زر باشدصدف از بسته لبی مخزن گوهر باشد
در سپرداری سیمین بدنان آفتهاستکه گریبان صدف چاک ز گوهر باشد
باطن و ظاهر خود هر که کند صاف چو بحرظاهر و باطن او عنبر و گوهر باشد
در خطرگاه جهان صید سلامت جو راجوشنی بهتر ازان نیست که لاغر باشد
بی نیازند ز دنیای دنی نامورانسکه را روی محال است که در زر باشد
دشمن خانگی از خصم برونی بترستبیشتر شکوه یوسف ز برادر باشد
پا به دامن چو کشیدی به بهشت افتادیدل چو شستی ز طمع چشمه کوثر باشد
ناله و آه ندارد اثری در دل عشقتیغ آسوده ز پیچ و خم جوهر باشد
بس که ترسیده ام از صورت بی معنی خلقننهم پا به سرایی که مصور باشد!
در کف عشق جوانمرد، دل چاک، مراذوالفقاری است که در قبضه حیدر باشد
عالم خاک بود منتظم از پست و بلندمصلحت نیست ده انگشت برابر باشد
نیست جز چشم تهی رزق حباب از دریاباده خوب است به اندازه ساغر باشد
هر که را خوف و رجا نیست زمین گیر بودبه کجا می رسد آن مرغ که یک پر باشد؟
در قیامت که شود آب ز گرمی دل سنگچه خلل دارد اگر دامان ما تر باشد؟
ما به یک سجده خشکیم ز بیرون قانعتا که را راه به آن مجلس انور باشد
نیست ممکن به فراغت نکشد همواریبستر رشته هموار ز گوهر باشد
دیده سیر به دست آر درین عرصه که داماز تهی چشمی با خاک برابر باشد
نیست چون شعله جواله قرارش صائبشعله گر بستر و بالین سمندر باشد