غزل شمارهٔ ۳۴۰۹
زنگ غفلت ز دل من نگران میخیزداز زمین سبزهٔ خوابیده گران میخیزد
دیدهای آب ده از چهرهٔ گل چون شبنمکه دمادم نفس سرد خزان میخیزد
عیش در کوی مغان بر سر هم ریخته استپیر ازین خاک طربخیز جوان میخیزد
عاشق و شکوهٔ معشوق، خدا نپسندد!سبزه از تربت من بسته زبان میخیزد
اثر آه من از سینهٔ افلاک بپرسگرد این تیر سبکرو ز نشان میخیزد
اثر ظلم محال است به ظالم نرسدناله پیش از هدف از پشت کمان میخیزد
با دل سوخته خوش باش که در محفل عشقاز سپندی که نسوزند فغان میخیزد
رایت قافلهٔ عشق سبکرفتاری استکه به همت ز سر هر دو جهان میخیزد
سینهچاکان ترا از دل بیصبر و قرارچون جرس از در و دیوار فغان میخیزد
بیسپر در دهن تیغ درآید صائبهر که را مهر خموشی ز دهان میخیزد