غزل شمارهٔ ۳۳۹۰
بر ز نخدان تو هرکس که نگاه اندازدگر بود خضر، دل خویش به چاه اندازد
گرد بر دامن دریای کرم ننشیندابر اگر سایه رحمت به گیاه اندازد
عقده مشکل ما را به نسیمی دریابتا به کی آه به اشک، اشک به آه اندازد؟
در گذر از سر نظاره آن قد بلندکاین تماشا ز سر چرخ کلاه اندازد
دور باش مژه از هر دو طرف استاده استزهره کیست بر آن چشم نگاه اندازد؟
شکوه در دل گره و جرأت گفتارم نیستمگر این سلسله را اشک به راه اندازد
صائب از درد تغافل دل اگر خون گرددبه ازان است کسی رو به نگاه اندازد