غزل شمارهٔ ۳۳۸۹
باد اگر پرده ز رخساره یار اندازدلرزه بر دست نگارین بهار اندازد
آب آیینه ز شرم خط او چون خس و خارهر نفس جوهر خود را به کنار اندازد
شرم رخسار تو صد پرده خونین از گلهر سر سال به رخسار بهار اندازد
زلف رخساره خورشید شود شبگیرمشوق اگر سایه بر این مشت غبار اندازد
پیشگاه حرم و دیر گریبان چاک استتا کجا غمزه او طرح شکار اندازد
گر مرا حوصله فقر نباشد چه عجبکه تهیدستی، آتش به چنار اندازد
کلک صائب چو گشاید گره از زلف سخنتاب در نافه آهوی تتار اندازد