غزل شمارهٔ ۳۳۸۵
آن کسی چشم و چراغ است نظر بازان راکه چو یعقوب درین کار نظر می بازد
نیست امروز نظر بازی صائب با اشکعمرها رفت که با گریه نظر می بازد
چه عجب دل اگر از شوق جگر می بازد؟نقد جان را به سر شعله شرر می بازد
پیش ما سوخته جانان که نظر می بازیمحرف پروانه مگویید که پر می بازد
پاس گفتار نگهبان حیات ابدستشمع از تیز زبانی است که سر می بازد
چون ز فرهاد نگیرم سند جان سختی؟من که از تاب غمم کوه کمر می بازد
نتوان همچو خضر آب به تنهایی خوردتشنه ما به لب بحر جگر می بازد