غزل شمارهٔ ۳۳۸۴
هرکه در دامن ارباب نظر دست نزدغوطه زد در دل دریا، به گهر دست نزد
هر که چون صبح گشایش ز دل شبها یافتتا نفس داشت به دامان دگر دست نزد
سیر چشمی است به خال لب شیرین تو ختمکه به تلخی گذراند و به شکر دست نزد
پی سفیدست شب هر که صباحی داردای خوش آن شب که به دامان سحر دست نزد
هر که چون سرو نگردید درین باغ آزادبا دو صد عقده مشکل به کمر دست نزد
کی نگاهی ز تماشای جمالت برگشت؟که بهم از مژه ها دیده تر، دست نزد
خار تهمت، خله پیرهن یوسف شدگل به دامان تو ای پاک گهر دست نزد
به زمین سیه هند که رفت از ایران؟که به هر کرنش و تسلیم به سر دست نزد
باش بیدار که ره در حرم کعبه نیافتدل شب هر که بر آن حلقه در دست نزد
صائب این آن غزل سید معصوم که گفتشانه بر موی کمر زد، به کمر دست نزد