گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۷۹

تا دلی از کف ارباب وفا می گیردبارها فال ز دیوان حیا می گیرد
گره ناز به ابروی تبسم بستنغنچه تعلیم ازان بند قبا می گیرد
آن که چندین قفس از نغمه سرایان داردکار بر بلبل ما تنگ چرا می گیرد؟
ناوکی کز دل الماس ترازو گرددزان کمانخانه ابروی هوا می گیرد
جز قلم کز سر خود قطع تعلق کرده استکه به تقریب سخن دست ترا می گیرد؟
صائب از فیض هواداری اشک سحریلاله باغ سخن رنگ ز ما می گیرد