غزل شمارهٔ ۳۳۷۴
زاهد خشک ز میخانه چه لذت گیرد؟گل کاغذ ز بهاران چه طراوت گیرد؟
کنج عزلت به پریشان نظران زندان استدل رم کرده محال است ز خلوت گیرد
دل پریشان و پریشانتر ازو زلف حواسبه چه امید کسی دامن فرصت گیرد؟
سرو از برگ سراپا کف در یوزه شده استکه ز بالای تو سرمشق رعونت گیرد
نکشد زیر زمین وحشت تنهایی راهر که در روی زمین خوی به وحدت گیرد
تا نشویند به خونابه دل دست دعاچه خیال است که دامان اجابت گیرد؟
کوته آندیش تری نیست ز من عالم رادر ره سیل مرا خواب فراغت گیرد
مشو از یاس نفس پیش عزیزان غافلکز نفس آینه صاف کدورت گیرد
غیر صائب که به جور تو بدآموز شده استکیست این کاسه پر زهر به رغبت گیرد؟