غزل شمارهٔ ۳۳۶۰
برق را در نظر آور به خس و خار چه کردتا بدانی که به من شعله دیدار چه کرد
گر بگویم، رود از دست صدف گیراییکه به آب گهرم سردی بازار چه کرد
میوه چون پخته شود شاخ بر او زندان استسر منصور به آرامگه دار چه کرد؟
هدف سوزن الماس شود پرده گوشگر بگویم به من آن غمزه خونخوار چه کرد
مشتی از خار فراهم کن و در آتش ریزچند پرسی به تو گردون ستمکار چه کرد؟
از ترشرویی گردون گله بی انصافی استخنده برق شنیدی به خس و خار چه کرد
سر به دامان بهارست رگ خواب تراتو چه دانی که به من دیده بیدار چه کرد؟
غافل از خویش نه ای نیم نفس، چون دانیکه تمنای تو با صائب افگار چه کرد؟