گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۵۸

دعوی بوسه به آن غنچه دهن نتوان کرددر میان چون نبود هیچ، سخن نتوان کرد
بس که تقریب پی آب شدن می جویدنگه گرم به آن سیب ذقن نتوان کرد
خلوتی نیست که خالی ز سخن چین باشدپیش آیینه درین عهد سخن نتوان کرد
ای که بر آتش گل داشته ای دست از دورخنده بر ناله مرغان چمن نتوان کرد
دعوی خون من و وعده دلدار یکی استکه به افسون مه و سال کهن نتوان کرد
هر کجا خامه صائب بگشاید سر حرفسخن از خسرو (و) افکار (حسن) نتوان کرد