گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۵۳

رخنه هایی که مرا در جگر آن مژگان کردزرهی نیست که بتوان به قبا پنهان کرد
این طراوت که گل روی ترا داده خدامی تواند نفس سوخته را ریحان کرد
گوی خورشید به خون دست ز آسایش شستحسن روزی که سر زلف ترا چوگان کرد
سرمه خامشی طوطی گویا گردیدبس که نظاره او آینه را حیران کرد
تخم امید من از سعی فلک سبز نشددانه سوخته خون در جگر دهقان کرد
هیچ جا زیر فلک قابل آرام نبوداین صدف گوهر محبوس مرا غلطان کرد
غوطه در خون شفق زد ز ندامت صائبهر که چون صبح لبی زیر فلک خندان کرد