غزل شمارهٔ ۳۳۵۲
رو نهان از دل بی کینه نمی باید کرداینقدر ناز به آیینه نمی باید کرد
در جوانی ز می ناب گذشتن ستم استشنبه خود شب آدینه نمی باید کرد
می توان تا گره زلف پریشانی ساختدل خود را گره سینه نمی باید کرد
می برد دیده بی شرم طراوت ز عذارجلوه بی پرده در آیینه نمی باید کرد
تا به اکسیر ریاضت نکنی خون را مشکخرقه چون نافه ز پشمینه نمی باید کرد
تشنه چشمی غم همکاسه ز دل می شویدباده در جام سفالینه نمی باید کرد
تیغ بر مرده کشیدن ز جوانمردی نیستغیبت مردم پیشینه نمی باید کرد
می کند فاش زبان راز نهان را صائبدزد را محرم گنجینه نمی باید کرد