غزل شمارهٔ ۳۳۳۴
از سری جوی سعادت که ز دولت گذردتن به خواری دهد از افسر عزت گذرد
هر که دامن کشد از خار علایق اینجاسالم از دامن صحرای قیامت گذرد
آنچه دارند ز شب زنده همان از عمرستخون مرده است دگر هرچه به غفلت گذرد
خانه هرکه به اندازه بود چون زنبورهمه ایام حیاتش به حلاوت گذرد
دامن برق به خاشاک علایق شد بندتا که زین وادی خونخوار سلامت گذرد؟
می توان رست به همواری ازین عالم تنگرشته از چشمه سوزن به فراغت گذرد
چون زمین پاک بود تخم مدارید دریغصبح حیف است که بی اشک ندامت گذرد
عاشق از زخم زبان باک ندارد، ورنهآتش از سایه این خار به دهشت گذرد
شور عشق است نمک مایده هستی راای خوش آن عمر که در شغل محبت گذرد
می توان گفت نصیبی ز سخاوت داردباد دستی که ز آوازه همت گذرد
دولت سنگدلان زود بسر می آیدسیل از سینه کهسار به سرعت گذرد
مردم آزار محال است خجالت نکشدکه نمک آب شود چون به جراحت گذرد
درد خود را نکند پیش مسیحا اظهارهرکه سالم ز دم تیغ شهادت گذرد
دامن هر که بود پاک ز عصیان صائبچون سیاووش ز آتش به سلامت گذرد