غزل شمارهٔ ۳۳۳۳
جان کس از دیدن آن سیب زنخدان نبرداین ترنجی است که بر هر که خورد جان نبرد
هوس از حسن شود کامروا بیش از عشقجیب و دامان تهی طفل ز بستان نبرد
نوبر گوی سعادت نکند چوگانشهر که چون غنچه سر خود به گریبان نبرد
بی نیازی در جنت به رخش باز کندمور اگر حاجت خود را به سلیمان نبرد
دارد انجامی اگر راه طلب، سوختن استغیر پروانه کس این راه به پایان نبرد
تا ابد خواری غربت نکشد در یتیمدل نه طفلی است که عشقش به دبستان نبرد
تلخی باده کم از پنبه مینا نشودبالش نرم ز سر خواب پریشان نبرد
غیر موری که به لب مهر قناعت دارددهن تلخ کسی از شکرستان نبرد
با لب بسته بسازید اگر اهل دلیدکه سر از بزم برون پسته خندان نبرد
کی به جانهای گرفتار دلش خواهد سوخت؟یوسف مصر اگر زحمت زندان نبرد
ترک سر گوی که در معرکه جانبازانتا کسی سر ندهد گوی ز میدان نبرد
زان سیه می کند از آه جهان را عاشقکه کسی راه به سر منزل جانان نبرد
قسمت صائب از آن چهره همین حیرانی استشبنم از باغ به جز دیده حیران نبرد