غزل شمارهٔ ۳۳۲۹
دل محال است ز ما عشوه دنیا ببردیوسف آن نیست که فرمان زلیخا ببرد
این گرانی که من از بار علایق دارمنیست ممکن که مرا سیل به دریا ببرد
بیش ازین نیست که هرکس توانگر باشدحسرتی چند ز ما بیش ز دنیا ببرد
کاش می ماند بجا تخته ای از کشتی ماکه ازین ورطه به ساحل خبر ما ببرد
می تواند کلف از آینه ماه زدودهر که زنگار کدورت ز دل ما ببرد
محو در عالم بی نام و نشانی گشتیمخبر عزلت ما کیست به عنقا ببرد؟
نیست جز پیر خرابات عزیزی امروزکه به یک جام ز خاطر غم فردا ببرد
تا چه از لطف بجا با دل عشاق کندشوخ چشمی که دل از رنجش بیجا ببرد
از جهان با نظر بسته بسازید که عشقهر که را چشم ببندد به تماشا ببرد
کرد هر چند ز غیرت عرق خون پرویزنقش شیرین نتوانست ز خارا ببرد
سیل در سلک نقش سوختگان است اینجاکوه تمکین ترا کیست که از جا ببرد؟
هر چه جز عشق بود قابل دست بستن نیستهر که خواهد دل و دین و خرد از ما ببرد
صائب آهسته روی پیشه خود ساز که آبپنجه آتش سوزان به مدارا ببرد